«شهادت دروغ من سه نوجوان را به حبس ابد محکوم کرد و احساس گناه از آن زمان رهایم نکرده است»
ران بیشاپ میگوید در سال ۱۹۸۴، زمانی که پلیس او را مجبور به ارائه اظهارات دروغین در جایگاه شهود در جریان یک محاکمه قتل کرد، ۱۴ ساله بود. شهادت او به صدور حکم حبس ابد برای سه نوجوان بیگناه کمک کرد.
او ۱۴ ساله بود و در برابر قاضی بهعنوان شاهد اصلی در یک محاکمه قتل ایستاده بود. این پرونده مربوط به سه نوجوان متهم به قتل بهترین دوست او، دویت داکت، در نوامبر ۱۹۸۳ بود.
آقای بیشاپ علیه آلفرد چستنات، اندرو استوارت و رنسوم واتکینز شهادت میداد. با شهادت سه شاهد دیگر، پرونده دادستانی مستحکم به نظر میرسید. آقای بیشاپ میترسید که اگر با آنها مخالفت کند، چه اتفاقی خواهد افتاد.
او به بیبیسی گفت: «اگر حقیقت را میگفتم، با همهشان مخالفت کرده بودم. سه شاهد گفته بودند که آن سه نفر مقصرند. و من فکر میکردم هیئت منصفه فکر میکند من دروغ میگویم.»
دروغهایی که آن روز در دادگاه بالتیمور گفته شد، به محکومیت سه نوجوان سیاهپوست به حبس ابد منجر شد.
محکومیت آنها یکی از بزرگترین موارد اشتباه قضایی در تاریخ ایالات متحده تلقی میشود.
آقای بیشاپ بیش از ۳۰ سال، با آگاهی از اینکه حرفهایش سه پسر بیگناه را راهی زندان کرده است، بار گناه را بر دوش کشید.
آقای بیشاپ که در بالتیمور بزرگ میشد، احساس میکرد مدرسه امنترین جاییست که میتواند باشد. این احساس امنیت شکننده بود، چرا که برادرش به قتل رسیده بود و هرگز قاتلش پیدا نشد.
در مدرسه بیشتر وقتش را با دو دوست صمیمی میگذراند که یکی از آنها داکت بود.
آقای بیشاپ به یاد میآورد: «[او] پسری آرام و ساکت بود. با هم آشنا شدیم، و بعد یک دوست دیگر پیدا کردیم که او هم در همان محله بزرگ شده بود.»
«هارلم پارک» مدرسهای بزرگ و خشن بود، بنابراین این سه نفر شروع کردند به پیدا کردن مکانهایی برای دوری از جمعیت زیاد؛ جایی که اغلب بین دانشآموزان مشکل پیش میآمد.
یک روز در نوامبر ۱۹۸۳، آنها از یکی از این مکانها استفاده کردند.
آقای بیشاپ گفت: «داشتیم از راهرو میگذشتیم، کاری که همیشه میکردیم. داستان میگفتیم، حرف میزدیم و شوخی میکردیم. آنجا بود که شنیدم کسی گفت: هی، اون کاپشن رو رد کن بیاد!»
داکت چیزی را به تن داشت که آن زمان تقریباً همه در منطقه بالتیمور میخواستند: کاپشن تیم بسکتبال دانشگاه جورجتاون.
ران بیشاپ میگوید: «وقتی برگشتم، دیدم اسلحهای جلوی صورتم است. و وقتی دو قدم عقب رفتم، طرف اسلحه را به طرف گردن دویت نشانه رفت.»
آقای بیشاپ و دوستش دویدند. بعد از آن، همهچیز به هرجومرج کشید.
«وقتی از راهرو رد شدیم و از پلهها پایین رفتیم، صدای شلیک را شنیدیم.»
آقای بیشاپ به یاد میآورد که او و دوستش دویدند تا به سالن غذاخوری اصلی رسیدند. کمی بعد، دویت وارد شد. دستش را روی گردنش گذاشته بود و روی زمین افتاد.
هر دو پسر هنوز در شوک بودند و بیخبر از شدت جراحتهای دویت، به خانه رفتند. چند ساعت بعد، پلیس به دنبال آنها آمد.
این نخستین باری بود که او به پاسگاه پلیس برده میشد. آنجا، با کارآگاه دونالد کینکید آشنا شد.
آقای بیشاپ میگوید: «او بهنظر مرد خوبی میآمد. رفتاری عجیب داشت، حس رهبری در رفتارش پیدا بود، و وقتی با من حرف میزد تمام توجهش به من بود، چیزی که واقعاً غافلگیرم کرد.»
آقای بیشاپ مشخصات مظنون را شرح داد: قدب
📌 Kaynak
Bu haber XML kaynağından derlenmiştir. Tamamı için orijinal habere gidin.
Orijinal haberi oku →